آسمان ابری آسمان آبی

به آسمان نگاه می کنم ابری است ,می گویند بگو آبی است. به خاطر دل آنها می گویم آبی است.نمی دانم شاید آسمان پشت نقاب ابریش چهره ای آفتابی دارد اما چه فایده که برای من مدت هاست نقاب بر چهره دارد .

من از عشق می گویم و او از نفرت,از شادی می گویم و او از غم,از زصال می گویم و او از فراق.

دلم می خواهد باران ببارد و بعد آسمان باز هم آبی شود مثل گذشته ها...آبی آبی

   + سوگل - ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٢/٥

خستگی

این روزها دل آسمان هم مثل دل من گرفته است و مدام می بارد.

زندگی تکرار روزها,لحظه ها و ثانیه هاست و من می نویسم خسته تر از تکرار این روزها.

زمانی فکر می کردم که عقربه های ساعت دنبال هم کرده اند و زمان به سرعت سپری می شود.روزها با تکرار زیبای عشق می گذشتند اما سریع..اما این روزها خیلی خسته ام.انگار عقربه ها هم از بازی با هم خسته شده اند,زمان هم به سختی می گذرد.

زمانی ذهنم برای نوشتن بی تاب بود کلمات خود مثل آبشار روی کاغذ سرازیر می شدند اما مدت هاست که نمی توانم بنویسم انگار ذهنم هم مثل قلبم یخ زده

 

   + سوگل - ۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱۱

عید...

نزدیک عیده اما مثل قبل بوی عید نمیاد.شاید برای اینکه بهار یه دل خوش میخواد که ندارم.بچه تر که بودیم چیزای کوچیک خوشحالمون می کرد.عید و عیدی و عید دیدنی هم از اون چیزا بود.بزرگتر که شدیم دیگه چیزای کوچیک بچگیمون خوشحالمون نمی کرد.یاد اون روزها به خیر....

سالی که تموم شد بد نبود اما اونقدری که من انتظار داشتم هم خوب نبود.انتظار خیلی از اتفاقایی رو داشتم که نیفتاد اما هرچی بود تموم شد..

با اینکه بوی عید نمیاد اما شکوفه های درخت های دانشگاه یادم میاره که داره بهار میشه و یه سال جدید..شاید سال جدید با خودش اتفاقای جدید بیاره..شاید خدا امسال دیگه بخواد کمک کنه که این کلاف سردرگم زندگی من باز بشه....

برای همگی آرزوی سال خوب و بهترین ها را دارم.

سال نو پیشاپیش مبارک

   + سوگل - ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٥

مرگ و زندگی

ديروز داشتم فيلم می ديدم فيلم گاهی به آسمان نگاه کن از آقای کمال تبريزی فيلمی که بسيار هنرمندانه و با نگاهی آميخته با طنز به فاصله ی اندک بين مرگ و زندگی اشاره می کرد.

به راستی که زندگی کتابی است که انسان ها آن را پر می کنند اما مهم چگونه پر کردن اين کتاب است.

فريدون مشيری درا ين باره می گويد:

در کلاس روزگار

درس های گونه گون هست

درس دست يافتن به آب و نان

درس زيستن کنار اين و آن

درس مهر

درس قهر

درس آشنا شدن

درس با سر شک غم ز هم جدا شدن

در کنار اين معلمان و درس ها

در کنار نمره های صفر و نمره های بيست

يک معلم بزرگ نيز

در تمام لحظه ها تمام عمر

در کلاس هست و در کلاس نيست

نام اوست مرگ!!

و آنچه را که درس می دهد

زندگی است!!!!

بد نيست بعضی وقت ها به کارهايی که کرديم فکر کنيم.به دل هايی که شکستيم و .....

   + سوگل - ۳:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٤

به دنبال خوشبختی

به دنبال خوشبختی تمام کوره راههای این غریبستان را گشته ام اما افسوس که هرچه گشته ام کمتر یافته ام. راه های این غریبستان به بیشه های سرد و به بن بست های تاریک می رسد.آنگاه از تو می پرسند کدام را می خواهی؟

      بیشه ی سرد یا بن بست تاریک!!

من به دنبال راه رفتن به سوی نور بودم به کجا رسیده ام؟دریغ از ذره ای نور و افسوس از این انسان های هزاررنگ و حیف از این آسمان سیاه کویر که زیر فشار این نیرنگ ها رنگ باخت و دریغ از ابرها که چشمه ی اشکشان بر روی این ناشکران خشکید.توان رفتن ندارم و دریغا که توان ماندن هم کمتر است.پاهایم تاب قدم زدن میان این نقاب های زیبایی که زیر آن چهره های پلید پنهان است را ندارد و حیف از آنها که بی نقاب با چهره های زیبا آغوش برای این مردم می گشایند.

دلم برای ذره ای آرامش برای دیدن آسمان تیره ی کویر که ستاره هایش از بد زمان و تقدیر پنهان نشده اند تنگ شده.برای دشتی که در آن می توان نفس عمیقی کشید نفسی که بوی دروغ نمی دهد.

من به دنبال کسی بودم که مرا درک کند تاریکی های زندگی ام را با نور وجودش پر کند افسوس که هرچه گشتم نیافتم دست به سمت هرکه دراز کردم دستم را گرفت و در بدترین شرایط دستم را رها کردو من باز دستم را به سوی کسی دراز کردم که هروقت دست به سمتش دراز کنی از پرتگاه زندگی به قله ی خوشبختی می کشاندت.اما تو چقدر قدر خوشبختی هایت را می دانی هرچه به تو می دهد می گویی کم است آن را رها می کنی تا به بهتر دست یابی اما بعد زندگی در ضربه ای سخت به تو می فهماند که بهترین را از دست دادی اما چه سود که عمر رفته برنمی گردد و من باز دست به سوی تو دراز می کنم که بهتر از هرکس می دانی که چقدر خسته ام!!!!!

   + سوگل - ٥:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/۱۱

گذشت............

کنار ساحل قدم می زدم داشتم به موج هایی که دریا با بی رحمی تمام به ساحل می کوبید نگاه می کردمو به ساحل که با مقاومتش هم چنان تحمل می کرد ولی نمی دونستم چرا؟

ساعتها اونجا نشستم نگاه می کردم به دریا که هم چنان با بی رحمی موج هاشو به ساحل می کوبید و ساحل که با مهربونی دوباره آب رو به دریا می بخشید مثل یه بازی شده بود.

انگار هر 2 عادت کرده بودند دریا به بی رحمی و ساحل به گذشت.هر 2 عاشق بودند ولی دریا لجباز بود می دونست بدون ساحل نمی تونه ولی نمی خواست قبول کنه.واقعاٌ این بازی تا کی ادامه داشت ساحل تا کی می خواست ساحل رو خسته کنه .حالا ما کدومیم دریای بی رحم یا ساحل با گذشت؟

   + سوگل - ۳:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٦

زندگي...هدف

کتاب را بستم می خواستم از اول بخونم حس کرده بودم که داستان ما آدمها هم مثل داستان همون کتاب با این تفاوت که ما حس می کنیم که خیلی می فهمیم ولی اونا می دونن که نمی فهمن چشمهامو بستم و دریا رو تصور کردم با مرغ های دریایی که به دنبال غذا بودن مرغ های دریایی که به قول جاناتان هیچی جز پیدا کردن غذا نمی فهمن و جاناتان که بیشتر از بقیه می فهمید طرد شده بود.آدما هم همین طورند.اونایی که بیشتر از بقیه می فهمن و هدفشون با بقیه فرق داره همیشه طرد می شن ولی جاناتان هدفشو فهمیده بود می دونست چی می خواد و با همه مبارزه می کرد تا به هدفش برسه.اما من؟

آدمها هم همین طورند بعضی از آدما از این دنیا چیزی بیشتر از یه زندگی می خواهند ولی کسی اینجور آدمها رو نمی پذیره ادمهایی که بیشتر از بقیه می فهمند هدفی بالاتر از بقیه دارن

جاناتان یه مرغ دریایه که هدفش رسیدن به اوج به بالاترین چیزهاست رسیدن به اوج را توی پرواز می بینه بقیه ی مرغ های دریایی هدفشون فقط زنده موندنه نه زندگی کردن.

زندگی کردن یا زنده موندن؟همه ی ما زنده ایم و برای زنده موندن تلاش  می کنیم اما زندگی کردن...............

زندگی کردن معناش جست و جو برای غذا و سرپناه یا یه نفر که ازمون نگهداری کنه نیست.جاناتان زندگی می کرد چون هدف داشت و برای رسیدن به اون تلاش می کرد  ولی بقیه فقط زنده بودن .

داشتم فکر می کردم که من تو این مدتی که به این دنیا اومدم زندگی کردم یا فقط زنده بودم؟

 

   + سوگل - ٩:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/٢٥

انتظار.........دلتنگی......

توی بیابون قدم می زدم به نظرم آشنا میومد آره من قبل از این هم اینجا اومدم یه نگاهی به گلی که پژمرده شده بود کردم به خاطر آوردم که اینجا زمانی یه جنگل سرسبز بود که من خاطرات شیرینیو توش سپری کرده بودم.به یاد گذشته ها که همیشه کنار اون گل منشستم کنار اون گل نشستم کنار اون رفتم از آخرین باری که دیده بودمش هر ۲ پژمرده بودیم.زانوی غم بغل کرده بود و جمع شده بود.اونم یاد روزهای خوشش افتاده بود دلش برای اون روزا تنگ شده بود از انتظار برگشت اون روزها و انتظار دیدن بارون پژمرده بود.خاک به خاطر گل تمام آبشو پس داده بود خودش از بین رفته بود اما گل یه مدت شاداب بود ولی باز پژمرده شده بود اون گل فقط با دیدن بارون جون می گرفت.خاک اون گل رو خیلی دوست داشت از شیره ی جون خودش از آبی که سالها طول کشیده بود تا تونسته بود جمع کنه بهش بخشیده بود تا لحظه ای شادی اونو ببینه چون به همین قانع بود.ولی گل به بارون احتیاج داره رو به خدا می کنه و ازش بارونو می خواد چشمش به آسمون خشک شده .فقط یه آدم منتظر می تونه احساس اون گل رو بفهمه نه هیچ کس دیگه از خدا خواستم بارون بباره می دونستم اون بدون بارون می میره دیگه از انتظار خسته شده بود دیگه کشش نداشت فهمیدم فرصت زیادی برای کمک بهش ندارم.بارون بارید با تمام شدتش اما مثل اینکه خیلی دیر بود یک لحظه از هم باز شد با نگاهش می گفت چرا حالا؟؟؟؟؟ ولی آروم وسرد بی صدا دوباره پژمرد ولی برای همیشه.....

سرم رو به سمت آسمون گرفتم چشمامو بستم به یاد گذشته به یاد آخرین روز خوشی که اینجا توی بارون داشتم به صدای بارون گوش دادم...........

   + سوگل - ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٢٩

کوچولوی معصوم

چشم های کوچکشو باز کرد از آدمهای اطرافش ترسیده بود از آدم هایی که همه دورشو گرفته بودن داشت فکر می کرد که چجوری باید با این آدم ها زندگی کنه آدم های دورویی که همه الان دورشن اما اگه کارهای  این کوچولوی دوست داشتنی مطابق میلشون نباشه همه سرزنشش می کنن.یکی با نگاه...یکی با گفتار...یکی با تنبیه....

اما این کوچولو اومده به این دنیا... می خواد با این آدمها کنار بیاد با همه ی خوبیها و بدی هاشون می خواد بدون در نظر گرفتن هیچی دوستش داشته باشن و اونم بقیه رو دوست داشته باشه.

نگاه معصومش...لبهایی که غنچه کرده و با بغض به بقیه نگاه می کنه نشون میده از اومدن خوشحال نیست.این کوچولوی معصوم از آیندش با خبر نیست آینده ای که خودش باید بسازدش.

نگاهش کردم حاضر بودم تمام زندگیمو بدم تا یک لحظه معصومیت و نگاه پاک اون کوچولو رو داشته باشم....

دوست داشتم بهش بگم این آینده روبه روی توست اون جوری که خودت دوست داری بسازش اول خدا بعد خودت بعد دیگران یعنی دیگرانو فدای خودت کن و خودت رو فدای خدا این چرخه مدل دیگه نداره یعنی خدا رو فدای خودت و خودت رو فدای دیگران نکن.

توی نگاهش روزی رو تصور کردم که خودم بی گناه و بی خبر از آینده ی مبهم و نا معلومم پام رو به این دنیا گذاشتم و خودم رو به این دنیا وصل کردم کاش اون روز همه چیزو می دونستم دلم برای آرامش کودکی تنگ شده....دوست نداشتم اونم مثل من با نگرانی چشمشو به دنیا وا کنه ولی نمی خواستم فکرم بکنه این دنیا خیلی خوبه با این حال جلو رفتم بغلش کردم ...لبخندی زدم و زیر لب گفتم :

                         کوچولو به این دنیا خوش اومدی......

   + سوگل - ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٢٢

تجربه

          زندگی رویش یک حادثه نیست 

                                       زندگی رهگذر تجربه هاست

بعضی خاطره هارو باید خاک کرد ولی در اعماق زمین جایی که حتی با قدرت دست های ی آدم دلشکسته نشه اون خاطره ها رو تازه کرد.

همیشه بهمون گفتن که دلمون رو طوری تربیت کنیم که اگه شکست دست کسی و که شکسته نبره اما خودمون چی؟؟؟خودمون اون شکسته هارو برداشتیم و افتادیم به جون خودمون با گشتن زیر خاک و تازه کردن خاطره ها مثل سوهان مغز خودمونو خوردیم.فراموش کردن خاطره ها سخته ولی نه به سختیه پاشیدن نمک روی زخم اونم زخم خودمون.......

اونقدر زیر خاک ها رو گشتم که دستام دیگه قدرت نداره اونقدر که حتی آدم های اطرافمو نمی بینم علاقشون،محبتشون،کمکشون،نگرانیشون .......چون اون صندوقچه ای که با زحمت زیر خاک کردم برام ارزش بیشتری داره.

شاید اگه کنترل زندگی دست من بود برمی گشتم به عقب و اونو به خواسته ی خودم تغییر می دادم تا اون صندوقچه برای همیشه خالی بمونه ......

   + سوگل - ٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/۱٢